با افتخار به اطلاع عزیزان میرسانیم...

وبلاگ جدیدی با عنوان گلبانگ سربلندی با موضوع تخصّصی مشاعره و تک بیتهای ناب٬ توسط این حقیر تهیه و از هم اکنون در دسترس عزیزان علاقمند به شــعر و مشاعره قـرار گـرفته است٬ از همه ی عزیزان دعوت میشود به این وبلاگ مراجعه و از آن بازدیدی داشته باشند٬ امید که مقبول طبع بلندتان قرار گیرد. بدون شک نظرات و پیشنهادات ارزشمند شــما عزیـزان راهگشای مــا در ارائه ی هر چه بهتر این مجموعه و دیگر آثار خواهد بود.

حکایتی دیگر از گلستان حضرت سعدی در باب فضیلت قناعت...

درویشی را شنیدم که در آتش فاقه میسوخت و رقعه بر خرقه همی دوخت و تسکین خاطر مسکین را همی گفت:

بنان خشک قناعت کنیم و جامه ی دلق
که بار محنت خود٬ به که بار منّت خلق

کسی گفتش: چه نشینی که فلان٬ درین شهر طبعی کریم دارد و کرمی عمیم٬ میان به خدمت آزادگان بسته و بر دَر دلها نشسته.
اگر بر صورت حال تو چنانکه هست وقوف یابد٬ پاس خاطر عزیزان داشتن منّت دارد و غنیمت شمارد. گفت: خاموش٬ که در پسی مردن٬ به که حاجت پیش کسی بردن

هم رقعه دوختن به و الزام کنج صبر
کز بهر جامه رقعه بر خواجگان نبشت

حقّا که با عقوبت دوزخ برابر است
رفتن به پایمردی همسایه در بهشت

کلک خیال انگیز...

وبلاگ جدیدی با عنوان کلک خیال انگیز... با موضوع ضرب المثلهای شیرین فارسی توسط اینجانب آماده و نگاه گرم و مهربان شما عزیزان را بی صبرانه تمنا می کند٬  امید که با نظرات کارشناسانه و سازنده ی خود٬ ما را در تهیه ی هر چه بهتر آنچه که شایسته و برازنده ی شما عزیزان است یاری کنید.

غزلی زیبا از خواجوی کرمانی:

میرود آب رخ از باده‌ ی گلرنگ مرا
میزند راه خرد زمزمه‌ی چنگ مرا

دلق ازرق به می لعل٬ گرو خواهم کرد
که می لعل برون آورد از رنگ مرا

من که بر سنگ زدم شیشه‌ی تقوی و ورع
محتسب بهر چه بر شیشه زند سنگ مرا ؟

مستم از کوی خرابات ببازار برید
تا همه خلق ببینند بدین رنگ مرا

نام و ننگ ار برود در طلبش باکی نیست
من که بدنام جهانم چه غم از ننگ مرا؟

ای رخت آینه‌ی جان٬ می چون زنگ بیار
تا ز آئینه‌ی خاطر ببرد زنگ مرا

مطرب آهنگ چنین تیز چه گیری که کند
جان شیرین بلب لعل تو آهنگ مرا

نشد از گوش دلم زمزمه‌ی نغمه‌ی چنگ
تا عنان دل شیدا بشد از چنگ مرا

چون تو در خاطر «خواجو» بزدی کوس نزول
دو جهان خیمه برون زد ز دل تنگ مرا

یاد باد آن صحبت شبها...

پیش از اینت بیش از این اندیشه ی عشاق بود
مهرورزی تو با ما شهره ی آفاق بود

یادباد آن صحبت شبها که با نوشین لبان
بحث سرّ عشق و ذکر حلقه ی عشاق بود

پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند
منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود

سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

حسن مه رویان مجلس گر چه دل می‌برد و دین
بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

رشته ی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

در شب قدر ار صبوحی کرده‌ام عیبم مکن
سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود

شعر «حافظ» در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود

دلم آشفته ی آن مایه ی ناز است هنوز...

یکی از شاعران معاصر «عمادالدین حسن برقعی» است که به عماد شهرت یافته است٬ اشعار او بسیار وزین و دلنشین است و در موسیقی ما نفوذی شگرف پیدا کرده و در بسیاری از تصانیف خاطره انگیزی که می شنویم و به یاد داریم از اشعار زیبای این شاعر نامی معاصر استفاده شده است٬ به عنوان مثال غزلی را که چندی پیش سالار عقیلی - خواننده ی موسیقی سنتی - آن را اجرا کرده تقدیمتان می کنیم:

دلم آشفته ی آن مايه ی ناز است هنوز
مرغ پرسوخته در پنجه ی باز است هنوز

جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسيد
دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز

گرچه بيگانه زخود گشتم و ديوانه زعشق
يار عاشق كش و بيگانه نواز است هنوز

خاك گرديدم و بر آتش من آب نزد
غافل از حسرت ارباب نياز است هنوز

گرچه هر لحظه مدد مي دهدم چشم پرآب
دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز 

همه خفتند بغیر از من و پروانه و شمع 
قصه ی ما دو سه ديوانه دراز است هنوز

گر چه رفتي، زدلم حسرت روي تو نرفت
درِ اين خانه به امّيد تو باز است هنوز

اين چه سوداست «عمادا» كه تو در سر داري؟
وين چه سوزي است كه در پرده ساز است هنوز؟

غزلی شیوا از عطار نیشابوری...

ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کین خمّار خام است

میان مسجد و میخانه راهیست
بجوئید ای عزیزان کین کدام است

به میخانه امامی مست خفته است
نمی دانم که آن بت را چه نام است

مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم قاضی و ساقی امام است

برو «عطار» کو خود میشناسد
که سرور کیست٬ سرگردان کدام است

 


 

غزلی دیگر از حضرت حافظ:

هزار جهد بکردم که یار من باشی
مرادبخش دل بی قرار من باشی

چراغ دیده ی شب زنده دار من گردی
انیس خاطر امّیدوار من باشی

از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه ی او
اگر کنم گله ای غمگسار من باشی

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در میانه خداوندگار من باشی

در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند
گرت ز دست برآید نگار من باشی

شبی به کلبه ی احزان عاشقان آئی
دمی انیس دل سوگوار من باشی

شود غزاله ی خورشید صید لاغر من
گر آهویی چو تو یکدم شکار من باشی

سه بوسه کز دو لبت کرده ای وظیفه ی من
اگر ادا نکنی قرضدار من باشی

من این مراد ببینم به خود که نیمشبی
بجای اشک روان در کنار من باشی؟

من ار چه «حافظ» شهرم٬ جوی نمی ارزم
مگر تو از کرم خویش یار من باشی

امید وصل...

بسکه شد خالی و پر جام من از باد و مباد
تا دگرباره عنان من و دل دست که باد!

خوش حدیثی است که استاد غزل گفت سحر:
"پدرم روضه ی رضوان مرا داد به باد"

شکر ایزد که بسی حادثه افتاد و نشد
که شود خانه ی عشق من و تو بی بنیاد

صحن بستان و چمن جمله تو را یاد آرد
لاله: خونین دل و نازک بدن و سرو: آزاد

آنچه داریم٬ در این راه فدای قدمت
جان ما نیست متاعی که تو را لایق باد

بوی گیسوی تو از باد صبا می طلبم
گر سر زلف تو یکدم بشود مسند باد

خوش بود ساقی اگر باز گذاری بکند
تا کند خالی و پر جام من از باد و مباد

برق جنون

سیری داشتم در دیوان غزلیات وحشی بافقی که به غزلی برخورد کردم که ظرافتهای آن هر آینه مرا مجذوب و شیفته کرد٬ بد ندیدم که آنرا در وبلاگ درج کنم تا چشمان نازنین شما نیز با خواندن آن٬ دلهای عاشقتان را نوازش داده و مرغ دلتان را به سوی باغ عرفان پرواز دهد٬ تقدیم به شما که بهترین و شایسته ی بهترینها هستید:

تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است
یک منزل از آن بادیه‌ی عشق٬ مجاز است

در عشق اگر بادیه‌ای چند کنی طی
بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است

صد بوالعجبی هست همه لازمه ی عشق
از جمله یکی قصه ‌ی محمود و ایاز است

عشق است که سر در قدم ناز نهاده
حسن است که می‌گردد و جویای نیاز است

این زاغ عجب چیست که کبک دریش را
رنگینی منقار٬ ز خون دل باز است

این مهره ‌ی مومی که دل ماست چه تابد
با برق جنون٬ کاتش یاقوت گداز است

«وحشی» تو برون مانده‌ای از سعی کم خویش
ورنه در مقصود به روی همه باز است

نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی...

شاید بسیاری از عزیزان٬ فخرالدین عراقی را با شعر معروف "ز دو دیده خونفشانم ز غمت شب جدایی" بشناسند٬ هر چند این غزل بسیار عارفانه و عاشقانه سروده شده است و با بهائی که خوانندگان معروف موسیقی سنتی ما به این غزل داده اند و آنرا در تصانیف و ساز و آوازهای خود آورده اند ارزش آن چندین برابر شده است ٬ اما اگر در دیوان غزلیات این شاعر غزل پرداز با دقت بیشتری بنگریم٬ میتوانیم غزلهای جانفزاتری را بیابیم که هر یک به طریقی دلبری کنند و روح و قلب انسان را نوازش دهند٬ برای مثال به غزلی که در ذیل تقدیمتان خواهم کرد بنگرید که چه زیبا و دل انگیز سروده شده است:

بود آیا که خرامان ز درم بازآئی؟
گره از کار فروبسته ی ما بگشائی؟

نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن که خیالی شدم از تنهائی

گفته بودی که بیایم چو به جان آئی تو
من به جان آمدم اینک٬ تو چرا می نائی؟

بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم شیدائی

همه عالم به تو می بینم و این نیست عجب
به که بینم؟ که توئی چشم مرا بینائی

پیش از این گر دگران در دل من می گنجید
جز تو را نیست کنون در دل من گنجائی

جز تو اندر نظرم هیچ کسی می ناید
وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمائی

گفتی از لب بدهم کام «عراقی» روزی
وقت آنست که آن وعده وفا فرمائی

حکایتی شیرین از بوستان سعدی در مذمت ترشرویی:

شکرخنده ای انگبین میفروخت
که دلها ز شیرینیش می بسوخت

نباتی میان بسته چون نیشکر
برو مشتری از مگس بیشتر

گر او زهر برداشتی فی المثل
بخوردندی از دست او چون عسل

گرانی نظر کرد درکار او
حسد برد بر گرم بازار او

دگر روز شد گرد گیتی دوان
عسل بر سر و سرکه بر ابروان

بسی گشت فریاد خوان بر پیش و پس
که ننشست بر انگبینش مگس

شبانگه چو نقدش نیامد به دست
به دلتنگ رویی به کنجی نشست

چو عاصی ترش کرده روی از وعید
چو ابروی زندانیان روز عید

زنی گفت بازی کنان شوی را
عسل تلخ باشد ترشروی را

بدوزخ برد مرد را خوی زشت
که اخلاق نیک آمدست از بهشت

برو آب گرم از لب جوی خور
نه جلاب سرد ترشروی خور

حرامت بود نان آنکس چشید
که چون سفره ابرو بهم در کشید

مکن خواجه بر خویشتن کار سخت
که بدخوی باشد نگونسار بخت

گرفتم که سیم و زرت چیز نیست
چو «سعدی» زبان خوشت نیز نیست؟

غزلی عرفانی از فروغی بسطامی:

نازم خدنگ غمزه ی آن دلپذیر را
کز وی گریز نیست دل ناگزیر را

مایل کسی به شهپر فوج فرشته نیست
چندان که من ز شستِ دلارام٬ تیر را

منعم ز سیر صورت زیبای او مکن
از حالت گرسنه خبر نیست سیر را

وقتی به فکر حال پریشان فتاده ام
کز دست داده ام دل و چشم و ضمیر را

مقبول اهل راز نگردد نماز من
گر در نظر نیاورم آن بی نظیر را

فرخنده منظری شده منظور چشم من
کز جلوه میزند ره چندین بصیر را

شد گیسوان سلسله موی کمند من
کز حلقه اش نجات نباشد اسیر را

تا باد صبحدم زد از آن زلف و خط و خال
آتش گرفت عنبر و عود و عبیر را

هر دل که شد به گوشه ی چشم وی آشنا
یکسو نهاد گوش نصیحت پذیر را

بوسی نمیدهد به «فروغی» مگر لبش
بوسیده درگه مَلِک مُلک گیر را

زیب کلاه و تخت محمد شه دلیر
کار است ملک و ملت و تاج و سریر را

هر که دیدم چو نی از غم به فغان است...

غزلی از محتشم کاشانی که به سبک بسیار زیبائی سروده شده٬ تقدیم به تمامی ادب دوستان:

هر که دیدم چو نی از غم به فغان است که تو
یار غیری و فغان من از آنست که تو

همچو سوسن به زبان با همه کس در سخنی
وین خسان را همگی حمل بر آنست که تو

میدری غنچه صفت پرده ی ناموس ولی
بر من تنگدل این نکته عیان است که تو

پاکدامانی از آلایش اغیار چو گل
لیک امّید من خسته چنان است که تو

همچو نرگس کنی از کج نظران قطع نظر
زان که از همّت صاحبنظران است که تو

گرو از صورت چین بردی و ما را ز پیت
دیده ی معنی از آن رو نگران است که تو

میروی وز صف سیمین بدنان هیچ بتی
«محتشم» را نه چنان آفت جان است که تو

آمدی جانم به قربانت ولی...

بی انصافیست اگر از شعر و ادب صحبت کنیم و یادی از استاد سخن سرای خطه ی آذربایجان نکنیم٬ این غزل بی نظیر را  تقدیم میکنم به همه ی عاشقان استاد غزل شهریار:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بیوفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی!
سنگدل این زودتر میخواستی٬ حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توأم٬ فردا چرا؟

نازنینا! ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن٬ با ما چرا؟

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من٬ نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟

«شهریارا» بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی٬ بی مونس و تنها چرا؟

غزلی نغز از رهی معیری:

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
و آنچه در جام شفق بینی بجز خوناب نیست

زندگی خوشتر بود در پرده ی وهم و خیال
صبح روشن را صفای سایه ی مهتاب نیست

شب ز آه آتشین یکدم نیاسایم چو شمع
در میان آتش سوزنده جای خواب نیست

مردم چشمم فرومانده است در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیست

خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است
کوه گردون سای را اندیشه از سیلاب نیست

ما بدان گل از وفای خویشتن دل بسته ایم
ورنه این صحرا تهی از لاله ی سیراب نیست

آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو  و گل نایاب نیست

گر تو را با ما تعلّق نیست ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست

گفتی اندر خواب بینی بعد ازین روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست

جلوه ی صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد٬ ولی چون صحبت احباب نیست

جای آسایش چه می جویی «رهی» در مُلک عشق؟
موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیست

چند رباعی دلنشین از باباطاهر عریان

غم عشقت ز گنج رایگان به
وصال تو ز عمر جاودان به

کفی از خاک کویت در حقیقت
خدا دونه که از ملک جهان به

*******************

بیا جانا دل پر درد مو بین
سرشک سرخ و روی زرد مو بین

غم مهجوری و درد صبوری
همه بر جان غم پرورد مو بین

*******************

غمم غم بی و همراز دلم غم
غمم همصحبت و همراز و همدم

غمت مهله که مو تنها نشینم
مریزا٬ بارک الله٬ مرحبا غم

 

 

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟

غزلی دیگر از حضرت سعدی که هر چند طرفدارانش بارها و بارها شنیده و خوانده اند، اما به دوباره خواندنش می ارزد، من که با این غزل آرامش خاصی میگیرم، امیدوارم برای شما هم همین حس رو داشته باشه:

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

نه قوِّتی که توانم کناره جستن از او
نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم

نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که در دامن قرار کشم

ز دوستان به جفا سیر گشت٬ مردی نیست
جفای دوست زنم٬ گر نه مردوار کشم

چو میتوان به صبوری کشید جور عدو
چرا صبور نباشم که جور یار کشم؟!

شراب خورده ی ساقی ز جام صافی وصل
ضرورتست که درد سر خمار کشم

گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید
کمینه دیده ی «سعدیش» پیش خار کشم

و این هم حكایتی شیرین از حکایات  عبید زاکانی

کسی را پدر در چاه افتاد و بمرد.او با جمعی شراب می‌خورد.
یکی آنجا رفت، گفت: پدرت در چاه افتاده است.
او را دل نمی‌داد که ترک مجلس کند. گفت: باکی نیست مردان هرجا افتند.
گفت: مرده است. گفت: والله شیر نر هم بمیرد.
گفتند: بیا تا برکشیمش‌. گفت: ناکشیده پنجاه من باشد.
گفتند: بیا تا برخاکش کنیم. گفت: احتیاج به من نیست.
اگز زر طلاست من بر شما اعتماد کلی دارم. بروید و در خاکش کنید.

پرده بردار ز رخسار...

این هم یکی از غزلیات بسیار غنی و زیبای ادبیات ماست که توسط فرصت الدوله شیرازی سروده شده و در یکی از برنامه های گلهای رنگارنگ توسط ایرج و با دلنوازی تار فرهنگ شریف در مایه شوشتری اجرا شد که یکی از زیباترین برنامه های گلهای رنگارنگ رو به وجود آورد:

دیدن روی تو و دادن جان مطلب ماست
پرده بردار ز رخسار که جان بر لب ماست

بت روی تو پرستیم و ملامت شنویم
بت پرستی اگر این است که این مذهب ماست

گرچه در مکتب عشقیم همه ابجدخوان
شیخ را پیر خرد طفل ره مکتب ماست

شرب می با لب شیرین تو ما راست حلال
بی خبر زاهد از این ذوق که در مشرب ماست

نیست جز وصف رخ و زلف تو ما را سخنی
در همه سال و مه این قصه ی روز و شب ماست

در تو یک یا رب ما را اثری نیست ولی
قدسیان را به فلک غلغله از یا رب ماست

چرخ عشقیم و تو ما را چو مهی زیب کنار
خون دل چون شفق و اشک روان کوکب ماست

این که نامش به فلک مهر جهان افروز است
روشن است این که یکی ذره ز تاب و تب ماست

خواستم تا که شوم بسته ی فتراکش گفت
«فرصت» این بس که سرت خاک ثم مرکب ماست

غزلی از سعدی که هر چه بیشتر تکرار شود زیباتر مینماید

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر
هم جور به٬ که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه٬ که از خاک کمتریم

ما با تو ایم و با تو نه ایم اینت بوالعجب
در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب
نه روی آنکه مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

ما خود نمیرویم دوان از قفای کس
آن می برد که ما به کمند وی اندریم

«سعدی» تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتاده اند که ما صید لاغریم

 

بیستم مهرماه روز جهانی حافظ گرامیباد

به مناسبت روز جهانی حافظ به نیابت از همه ی خوانندگان عزیز  و علاقمندان و دوستداران حضرت حافظ تفالی به دیوان حضرتش زده شد که در ادامه می خوانید٬  امید که مقبول طبع بلندتان قرار گیرد:

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی
که خوش آهنگ و فرحبخش هوایی دارد

پیر دُردی کش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطا پوش خدایی دارد

محترم دار دلم٬ کین مگس قند پرست
تا هواگیر تو شد فرّ همایی دارد

 از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهی که به همسایه گدایی دارد

اشک خونین بنمودم به طبیبان٬ گفتند:
درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد

ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق
هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد

نغز گفت آن بت ترسابچه ی باده پرست
شادی روی کسی خور که صفایی دارد

خسروا! «حافظ» درگاه نشین فاتحه خواند
وز زبان تو تمنّای دعایی دارد

 

دو رباعی طربناک از حکیم خیام

برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم
زان پیش که کوزه ها کنند از گِل ما

**********************

مائیم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

 

غزلی خاطره انگیز از مولانا

با من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم آنگه گله کن

مجنون شده ام٬ از بهر خدا
زان زلف خوشت یک سلسله کن

سی پاره به کف در چلّه شدی
سی پاره منم ترک چله کن

مجهول مرو٬ با غول مرو
زنهار! سفر با قافله کن

ای مطرب دل زان نغمه ی خوش
این مغز مرا پر مشغله کن

ای زهره و مه٬ زان شعله رو
دو چشم مرا دو مشعله کن

ای موسی جان چوپان شده ای
بر طور برو ترک گله کن

نعلین ز پا بیرون کن و رو
در دست طوی٬ پا آبله کن

تکیه گه تو حق شد نه عصا
انداز عصا٬ وان را یله کن

فرعون هوا چون شد حَیَوان
در گردن او رو زنگله کن

غزلی ناب از عطار نیشابوری

عزم آن دارم که امشب نیم مست
پایکوبان٬ کوزه ی دُردی به دست

سر به بازار قلندر بر نهم
پس به یک ساعت ببازم هر چه هست

تا کی از تزویر باشم خودنمای
تا کی از پندار باشم خودپرست

پرده ی پندار می باید درید
توبه ی زهّاد می باید شکست

وقت آن آمد که دستی بر زنم
چند خواهم بودن آخر پای بست

ساقیا درده شرابی دلگشای
هین که دل برخاست٬ غم در سر نشست

تو بگردان دور٬ تا ما مردوار
دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست

پس چو «عطّار» از جهت بیرون شویم
بی جهت در رقص آئیم از اَلَست

 

 

حکایتی شیرین از گلستان حضرت سعدی علیه الرحمة

درویشی مجرد به گوشه ای نشسته بود٬ پادشاهی برو بگذشت٬ درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت این طائفه ی خرقه پوشان امثال حیوان اند و اهلیت آدم ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد! سلطان روی زمین بر  تو گذر کرد٬ چرا خدمتی نکردی و شرط ادب بجای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد٬ و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک.

پادشه پاسبان درویش است
گرچه رامش بفرّ دولت اوست

گوسپند از برای چوپان نیست
بلکه چوپان برای خدمت اوست

مَلِک را گفتِ درویش استوار آمد٬ گفت: چیزی از من تمنّا بکن. گفت: آن همی خواهم که دگرباره زحمت من ندهی. گفت: مرا پندی ده. گفت:

دریاب کنون که نعمتت هست به دست
کین دولت و مُلک میرود دست به دست

برای مقدمه...

 

کی شعر تر انگیزد٬ خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی٬ گفتیم و همین باشد

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

هرکو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

جام می و خون دل٬ هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کان شاهد بازاری وین پرده نشین باشد

آن نیست که «حافظ» را رندی بشد از خاطر
کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد