نازم خدنگ غمزه ی آن دلپذیر را
کز وی گریز نیست دل ناگزیر را

مایل کسی به شهپر فوج فرشته نیست
چندان که من ز شستِ دلارام٬ تیر را

منعم ز سیر صورت زیبای او مکن
از حالت گرسنه خبر نیست سیر را

وقتی به فکر حال پریشان فتاده ام
کز دست داده ام دل و چشم و ضمیر را

مقبول اهل راز نگردد نماز من
گر در نظر نیاورم آن بی نظیر را

فرخنده منظری شده منظور چشم من
کز جلوه میزند ره چندین بصیر را

شد گیسوان سلسله موی کمند من
کز حلقه اش نجات نباشد اسیر را

تا باد صبحدم زد از آن زلف و خط و خال
آتش گرفت عنبر و عود و عبیر را

هر دل که شد به گوشه ی چشم وی آشنا
یکسو نهاد گوش نصیحت پذیر را

بوسی نمیدهد به «فروغی» مگر لبش
بوسیده درگه مَلِک مُلک گیر را

زیب کلاه و تخت محمد شه دلیر
کار است ملک و ملت و تاج و سریر را

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 18:47  توسط حمید شکوهی  |