غم عشقت ز گنج رایگان به
وصال تو ز عمر جاودان به

کفی از خاک کویت در حقیقت
خدا دونه که از ملک جهان به

*******************

بیا جانا دل پر درد مو بین
سرشک سرخ و روی زرد مو بین

غم مهجوری و درد صبوری
همه بر جان غم پرورد مو بین

*******************

غمم غم بی و همراز دلم غم
غمم همصحبت و همراز و همدم

غمت مهله که مو تنها نشینم
مریزا٬ بارک الله٬ مرحبا غم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 19:53  توسط حمید شکوهی  | 

غزلی دیگر از حضرت سعدی که هر چند طرفدارانش بارها و بارها شنیده و خوانده اند، اما به دوباره خواندنش می ارزد، من که با این غزل آرامش خاصی میگیرم، امیدوارم برای شما هم همین حس رو داشته باشه:

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

نه قوِّتی که توانم کناره جستن از او
نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم

نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که در دامن قرار کشم

ز دوستان به جفا سیر گشت٬ مردی نیست
جفای دوست زنم٬ گر نه مردوار کشم

چو میتوان به صبوری کشید جور عدو
چرا صبور نباشم که جور یار کشم؟!

شراب خورده ی ساقی ز جام صافی وصل
ضرورتست که درد سر خمار کشم

گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید
کمینه دیده ی «سعدیش» پیش خار کشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 12:6  توسط حمید شکوهی  | 

کسی را پدر در چاه افتاد و بمرد.او با جمعی شراب می‌خورد.
یکی آنجا رفت، گفت: پدرت در چاه افتاده است.
او را دل نمی‌داد که ترک مجلس کند. گفت: باکی نیست مردان هرجا افتند.
گفت: مرده است. گفت: والله شیر نر هم بمیرد.
گفتند: بیا تا برکشیمش‌. گفت: ناکشیده پنجاه من باشد.
گفتند: بیا تا برخاکش کنیم. گفت: احتیاج به من نیست.
اگز زر طلاست من بر شما اعتماد کلی دارم. بروید و در خاکش کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 8:35  توسط حمید شکوهی  | 

این هم یکی از غزلیات بسیار غنی و زیبای ادبیات ماست که توسط فرصت الدوله شیرازی سروده شده و در یکی از برنامه های گلهای رنگارنگ توسط ایرج و با دلنوازی تار فرهنگ شریف در مایه شوشتری اجرا شد که یکی از زیباترین برنامه های گلهای رنگارنگ رو به وجود آورد:

 

دیدن روی تو و دادن جان مطلب ماست
پرده بردار ز رخسار که جان بر لب ماست

بت روی تو پرستیم و ملامت شنویم
بت پرستی اگر این است که این مذهب ماست

گرچه در مکتب عشقیم همه ابجدخوان
شیخ را پیر خرد طفل ره مکتب ماست

شرب می با لب شیرین تو ما راست حلال
بی خبر زاهد از این ذوق که در مشرب ماست

نیست جز وصف رخ و زلف تو ما را سخنی
در همه سال و مه این قصه ی روز و شب ماست

در تو یک یا رب ما را اثری نیست ولی
قدسیان را به فلک غلغله از یا رب ماست

چرخ عشقیم و تو ما را چو مهی زیب کنار
خون دل چون شفق و اشک روان کوکب ماست

این که نامش به فلک مهر جهان افروز است
روشن است این که یکی ذره ز تاب و تب ماست

خواستم تا که شوم بسته ی فتراکش گفت
«فرصت» این بس که سرت خاک سم مرکب ماست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 0:34  توسط حمید شکوهی  | 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر
هم جور به٬ که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه٬ که از خاک کمتریم

ما با تو ایم و با تو نه ایم اینت بوالعجب
در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب
نه روی آنکه مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

ما خود نمیرویم دوان از قفای کس
آن می برد که ما به کمند وی اندریم

«سعدی» تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتاده اند که ما صید لاغریم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 21:34  توسط حمید شکوهی  | 

به مناسبت روز جهانی حافظ به نیابت از همه ی خوانندگان عزیز  و علاقمندان و دوستداران حضرت حافظ تفالی به دیوان حضرتش زده شد که در ادامه می خوانید٬  امید که مقبول طبع بلندتان قرار گیرد:

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی
که خوش آهنگ و فرحبخش هوایی دارد

پیر دُردی کش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطا پوش خدایی دارد

محترم دار دلم٬ کین مگس قند پرست
تا هواگیر تو شد فرّ همایی دارد

 از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهی که به همسایه گدایی دارد

اشک خونین بنمودم به طبیبان٬ گفتند:
درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد

ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق
هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد

نغز گفت آن بت ترسابچه ی باده پرست
شادی روی کسی خور که صفایی دارد

خسروا! «حافظ» درگاه نشین فاتحه خواند
وز زبان تو تمنّای دعایی دارد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 20:35  توسط حمید شکوهی  | 

برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم
زان پیش که کوزه ها کنند از گِل ما

**********************

مائیم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 10:36  توسط حمید شکوهی  | 

با من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم آنگه گله کن

مجنون شده ام٬ از بهر خدا
زان زلف خوشت یک سلسله کن

سی پاره به کف در چلّه شدی
سی پاره منم ترک چله کن

مجهول مرو٬ با غول مرو
زنهار! سفر با قافله کن

ای مطرب دل زان نغمه ی خوش
این مغز مرا پر مشغله کن

ای زهره و مه٬ زان شعله رو
دو چشم مرا دو مشعله کن

ای موسی جان چوپان شده ای
بر طور برو ترک گله کن

نعلین ز پا بیرون کن و رو
در دست طوی٬ پا آبله کن

تکیه گه تو حق شد نه عصا
انداز عصا٬ وان را یله کن

فرعون هوا چون شد حَیَوان
در گردن او رو زنگله کن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 10:31  توسط حمید شکوهی  | 

عزم آن دارم که امشب نیم مست
پایکوبان٬ کوزه ی دُردی به دست

سر به بازار قلندر بر نهم
پس به یک ساعت ببازم هر چه هست

تا کی از تزویر باشم خودنمای
تا کی از پندار باشم خودپرست

پرده ی پندار می باید درید
توبه ی زهّاد می باید شکست

وقت آن آمد که دستی بر زنم
چند خواهم بودن آخر پای بست

ساقیا درده شرابی دلگشای
هین که دل برخاست٬ غم در سر نشست

تو بگردان دور٬ تا ما مردوار
دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست

پس چو «عطّار» از جهت بیرون شویم
بی جهت در رقص آئیم از اَلَست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 10:0  توسط حمید شکوهی  | 

درویشی مجرد به گوشه ای نشسته بود٬ پادشاهی برو بگذشت٬ درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت این طائفه ی خرقه پوشان امثال حیوان اند و اهلیت آدم ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد! سلطان روی زمین بر  تو گذر کرد٬ چرا خدمتی نکردی و شرط ادب بجای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد٬ و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک.

پادشه پاسبان درویش است
گرچه رامش بفرّ دولت اوست

گوسپند از برای چوپان نیست
بلکه چوپان برای خدمت اوست

مَلِک را گفتِ درویش استوار آمد٬ گفت: چیزی از من تمنّا بکن. گفت: آن همی خواهم که دگرباره زحمت من ندهی. گفت: مرا پندی ده. گفت:

دریاب کنون که نعمتت هست به دست
کین دولت و مُلک میرود دست به دست

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 23:37  توسط حمید شکوهی  | 

 

کی شعر تر انگیزد٬ خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی٬ گفتیم و همین باشد

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

هرکو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

جام می و خون دل٬ هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کان شاهد بازاری وین پرده نشین باشد

آن نیست که «حافظ» را رندی بشد از خاطر
کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 15:0  توسط حمید شکوهی  |